تبليغاتX
همه چیز از همه جا

همه چیز از همه جا

در انحنای سکوت مه آلودم ماه شکفت... بی خیال حادثه... به نگاهش دل بستم

ممنون ویدایخوبم

ویداجان ممنون از نوشته های قشنگت

خودمو جموجور میکنم

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:51  توسط من و ویدا  | 

.....

سلام
امیدوارم حالت خوب باشه
ببخش که دیر جوابت رو دادم. داداش خوبم جسته گریخته از غصه هایی حرف زده بودی که اذیتت می کنند. راستشو بخوای اصلا واضح حرف نزده بودی. و یه جوری سر و ته قضیه رو هم آوردی. طوری که من تقریبا هیچی از غصه هات نفهمیدم.
من پیش خودم اینطوری فکر کردم که لابد دوست نداری بیشتر از این چیزی بدونم و البته حق هم داری. هرکسی برای خودش یه حریم خصوصی داره. دلیل اینکه ازت خواسته بودم حرف بزنی فقط این بود که شاید بتونم کمکت کنم نه فضولی یا هر چیز دیگه ای.
من و تو همدیگه رو توی همین چند تا کامنت ها می شناسیم و نه بیشتر. اما توی همین کاکنت ها می خوام بهت بگم :
با خدا باش و پادشاهی کن
بی خدا باش و هرچه خواهی کن!!!!
ستار نمی دونم چرا نمازت رو کنار گذاشتی! علتش چی یا کی بوده. اما اینو بدون اشتباه بزرگی کردی. هیچی مثل نماز روحت رو آروم نمی کنه و به عرش نمی رسونه. من نمی خوام تحمیل کنم که تو حتما نمازت رو بخونی ولی می خوام اینو به عنوان یه خواهر، یه دوست که فقط میخواد کمکت کنه و نه بیشتر بهت بگم که اگر توی هر سختی قرار باشه خدامون رو فراموش کنیم نعوذبالله خدا هم ما رو فراموش می کنه و به حال خودمون رهامون می کنه و امان از روزی که خدا بنده ایش رو به حال خودش رها کنه. امان!!!
توی زندگی هر کس توی هر سنی یه سری مشکلات و مسائل وجود داره. مثلا یه دختربچه 5ساله حسرت عروسک قشنگ پشت ویترین مغازه رو می خوره و اون عروسک براش دست نیافتنی ترین آرزو می شه. یه پسر بچه تو حسرت توپ عالی زمین فوتبال. یه دانشجو تو غم و غصه جور کردن خرج تحصیلش. یه دختر، یه خونواده تو غم و غصه ی تهیه جهیزیه ... یکی از بیماری... یکی از فقر...
پس می بینی غصه فقط منحصر انسان خاصی نیست. همه ی ما به نوعی غصه داریم. تو توی این سن ممکنه خیلی جاها با پدرت اختلاف عقیده و نظر داشته باشی. درست عین من که همیشه سر مسائلی که اختلاف داریم با پدرم بگومگو می کنم ولی نیاد اون روزی که لحظه ای بهش بی احترامی کنم. توی قرآن گفته : بالوالدین احسانا...
امتحان کن اگر مسائل با بحث مفید به نتیجه ای نرسید آروم از کنارشون بگذر طوری به حرمت پدرت حتی خدشه ای وارد نشه. همیشه احترامش کن و تا جایی که شرع گفته ازش پیروی کن و به گفته هاش گوش بده. اختلاف سلیقه ها و عقایدت با پدرت رو توی رابطه ی پدر فرزندی نیار. تو دیگه داری مرد می شی پس اگر هم می خوای راجع به اختلاف عقیده ها با پدرت صحبت کنی عین 1 مرد، درست و محکم و با منطق و البته با احترام بحث کن و شک هم نداشته باش همه ی جوونای امروزی ما به شکلی با والدینشون و کارهاشون مخالفند.
گفته بودی اوضاع خونه، هرچند که هیچی دستگیرم نشد اما کلی جوابت رو میدم که تو سکان اوضاع خونه تون شو. خستگی های مادرت رو تو تحمل کن و درک کن. تو با روی خوش پیش همه بشین. نه اینکه با تاثی از اوضاع خونه تو هم دمدمی مزاج و ناآروم و عصبی بشی.
ستار سن تو سن پیدا کردن و ساختن خود واقعی ته. یه جوری بساز که تلاطم دریای زندگی ذره ای نتونه صخره وجودت ور بلرزونه. خودت رو مرد بار بیار. یه جوونمرد. یه مرد واقعی... نه مثل همه ی پسرای شل و وارفته ی امروز. خودت رو با شخصیت بساز. اوضاع خونه تون رو به دست بگیر. با خوش خلقی تو سعی کن همه چی رو درست کنی. بزار یه واقعیتی رو بهت بگم. من بچه بزرگ خونه م. نمی خوام از خودم تعریفی بکنم. نه خدا شاهده. فقط می گم که تو متوجه بشی! اگه نبودم خواهر و برادرم سمت و سوشون مشخص نبود. معلوم نبود چی میشدن. معلوم نبود گول چه گرگ صفت هایی تو لباس میش رو می خوردن. معلوم نبود اوضاع خونه توی چه تشنجی بود. البته بعد از مادر و پدرم. همیشه وقتی گاهی بحثی تو خونه پیش می یاد به روی همه شون می خندم. داداشم که غمگین می شه بغلش می کنم و به زور می خندونمش. با خواهرم عین یه خانوم صحبت می کنم و حتی با مادرم. و بعد از همه ی اینا منطقی و عین دو تا اناسن عاقل و بالغ با پدرم صحبت میکنم و صبح که میشه هیچ غمی دیگه نیست. داداشم با همون خنده ی همیگشی می ره مدرسه. خواهرم سبکبال و آروم به کار خودش می رسه. بابا می ره سرکار مامان پی کارای خونه و منم فقط شکرگزار خدا که سهمی هرچند کوچیک توی این آرامش داشتم.و
ستار کافیه بخوای و به خدا توکل کنی. راه خداپسندانه ای رو انتخاب کن. و جز در راه رضای خدا قدم برندار.
یه یاعلی مردانه بگو بلند شو. بزار مرد شی نه مردنما!!!!!
من نمی خواستم نصیحتت کنم چون خودم هنوز نیاز به نصیحت دارم ولی تموم حرفام روم خواهرانه بدون و سعی کن بهشون عمل کنی. بهت قول میدم ضرر نمی کنی
و در آخر حضرت حافظ میگه:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهر ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
سرود کجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگر دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
بر این رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

غصه ها پایدار نیستند ستار.
دوست داشتی واضح تر و بیشتر برام بنویس
یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:59  توسط من و ویدا  | 

دلتنگم ویدا

خواستم دیگه نیام اما دیگه نمی تونم

می خوام کنارم باشی.

حداقل ماهی ی بار بیاو اینجا کمی بنویس از خودت.

نگو نه

خواهش میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 11:12  توسط من و ویدا  | 

ویدا نوشت

سلام

امیدوارم که حالت خوب باشه.

اول از اینکه لطف کردی و تولدم به یادم بودی ازت ممنونم.

باور کن که اگه صدف اینقدر اصرار نمی کرد عهدم رو نمی شکستم که دوباره جوابت رو بدم.اما در برابر اصرارهاش و ناراحتی ش از اینکه جون منو قسم داده بودی راضی شدم جوابت رو بدم.صدف خیلی به قسم جون من حساسه. حتی شده خیلی وقتا چون خودم هم جون خودم رو قسم خورده بودم با همه مهربونیش قهر کرده و من دوباره معذرت خواهی کردم.

ستار تو هیچ اشتباهی نکردی و این موضوع که من می خوام برم فقط و فقط به دلایل شخصی. تو هم همیشه خوب بودی و پات رو فراتر از رابطه خواهر برادری نزاشتی.و من از این نظر همیشه توی ذهنم تحسینت می کردم. اما من دیگه نمی تونم.

یکی عین تو از یه نقطه دیگه کشورمون که درست عین برادر و نه بیشتر دوسش داشتم و برای موفقیت لحظه هاش دعا می کردم همه چی رو خراب کرد. دوست ندارم فکر کنی که آدم غیر منطقی هستم و همه رو به یه چشم می بینم و تو هم داری به آتیش اون می سوزی! اما دیگه نمی خوام و نمی تونم ریسک کنم و یه عمر شرمنده خدام، تنها عشق حقیقی م بشم!

من واقعا مثل خواهر کنارش بودم و توی تموم مشکلاتش فقط اون رو با یاد خدا آروم می کردم. خدا شاهده که درست عین برادرم. اما حقیقتا اون ظرفیتش رو نداشت و بعد از یه مدت از یه دنده ی دیگه بلند شد. دوست ندارم خاطره هاش برام زنده بشه چون هنوزم مطمئن نیستم خدا توبه م رو بخشیده باشه.

تو هم میگی منو عین خواهرت دوست داری پس راضی نباش خواهرت عذاب بکشه. حتی اگه برام قسم هم بخوری که همیشه برادرم بمونی من نمی تونم. همیشه به دریا سلامم رو برسون و با شنیدن صدای هر موجش مطمئن باش که من برای شادی لحظه هات دعا می کنم.

و تنها نصیحت خواهرانه من به تو اینه که هیچ وقت توی این سن درگیر احساسات نشو. که عقب می مونی!

تو دو سال از من کوچیکتری و حساس ترین سن برای یه پسر.

دوباره می گم در قلبت رو حالا حالاها به روی هیچ کس باز نکن و فقط به موفقیت توی تموم مراحل زندگیت فکر کن. که مرد بشی و خودکفا. که رضایت پدر و مادرت رو جلب کنی و به طبع اون رضایت خدا.

سعی کن توی دنیا اینقدر موفقیت کسب کنی که هیچ روزی نرسه که احساس کنی زندگیت سرد شده.

عشق رو فقط توی وجود مقدس خدا دنبال کن و توی هر کارت فقط به خدا توکل کن که صراط مستقیم فقط اونه. و دلت قرص باشه که خدا هر لحظه یارته. فقط باید مواظب باشی این کردگار مهربون ازت نرنجه

و ناراحتش نکنی.

اگه دعای من بنده ی روسیاه هم قبول باشه برای شادی های ناتمومت دعا می کنم. خواهش خواهرت رو بپذیر و دیگه ازم نخواه برگردم. راضی به عذابم نباش.

و دیگه صدفم رو که از خواهر بهم نزدیک تر شده با  حرفهات و قسم هات نرنجون

دست خدا تا همیشه یارت.

یاعلی
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 20:13  توسط من و ویدا  | 

تولدت مبارک ویدا جان

میدونم که میخونیش

دیشب با اینکه می دونستم امروز تولدته منتظر بودم الارم گوشیم بگه که تولدته.

ویداجان تولدت مبارک

آرزو می کنم همیشه بهترین ها نصیبت شن.

هیچ گله ای ندارم که اینطوری رفتی.

فقط می خوام کمی واسم وقت بزاری هیچی نمی خوام.

امروز شاد بودم چون تولد تو بود.

من همیشه منتظرتم ویدا جان

فقط بهم نگو برو

نگو فکر کن ویدایی نبوده.

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 21:43  توسط من و ویدا  | 

باز اومدم

دیدی وقتی زندگی سرد میشه هیچ اشتیاقی برای ادامه دادن نداری؟

اونموقع دوست دارم کودکی باشم که بزرگترین ناراحتیش اسباب بازیش باشه.

میفهمی چی میگم؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:45  توسط من و ویدا  | 

ویدا برای من نوشت...

سلام داداشه خوبم. خوبی؟؟؟

من واقعا معذرت می خوام که این مدت نتونستم بیام و برات بنویسم. منو ببخش. خیلی وقتم پر بود. یه مسافرتم به مشهد داشتم که ... خلاصه اینجوری شد که نتونستم زودتر از این بیام. داداشی خوبم گفته بودی که قبول نشدی. متاسفم. یادته یه بار بهم چی گفتی!؟ می دونی اون موقع رو میگم که دلم هوای امام رضا رو کرده بود و بهت گفتم می ترسم نرم. یادته بهم چی گفتی؟ گفتی بذار اونا برن و برگردن بعد بشین اتفاق هایی رو که میفته از نظر بگذرون مطمئنا متوجه می شی که صلاح تو از اینکه به اون مسافرت نری چیه. حرفت به دلم نشست. حالا می خوام.............

سال اولی که قبول نشدم از پسردایی ام خواستم نتایج کنکور رو برام در بیاره و اگه قبول شده بودم که بهم بگه و اگرم نه نمی خواد که زنگ بزنه! نیم ساعت منتظر شدم و زنگ نزد. به خودم دلخوشی می دادم که لابد هنوز نتایج رو در نیاورده که زنگ نزده. با ترس و لرز شماره خونه دایی ام رو گرفتم. و .... شنیدم که قبول نشدم. اتاق دور سرم می چرخید. گوشی رو چطور قطع کردم نمی دونم ولی .............. رفتم طبقه بالا و قرآن رو بغل کردم و فقط گریه می کردم. هیچ کی رو به اتاق راه نمی دادم. فقط گریه می کردم. همین. گریه می کردم و ناله می کردم که خدا چرا قبول نشدم. من که درسم رو خوندم... آخه چرا؟ مگه تو از تحصیل بدت میاد که من قبول نشدم؟ آخه خدا چرا؟ به سرم زد که یکم قرآن بخونم شاید آروم شم.........نمی دونم شاید این چیزی رو که می خوام بگم باور نکنی. ولی به والله قسم این اتفاق افتاد. قرآن رو باز کردم و آیه 216 سوره بقره برام باز شد و چشمم بهش خورد. ستار برو معنی آیه رو بخون. منم اینجا برات می نویسم. معنی اش این بود:

" چه بسیار شود چیزی را که شما ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده و چه بسیار شود که دوستدار چیزی هستید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید."

دیگه چی بگم که اشکام عین یه رود جاری شده روی صفحهع قرآن می ریخت. هنوزم این صفحه از کتاب قرآنم خیس اشک های خشک شده منه و راحت می تونم بازش کنم چون ورقش از اشک خشک شده و تقریبا چروکیده شده. ولی من اینو به فال نیک گرفتم. آروم شده بودم. خیلی آروم. فقط گریه می کردم اما نه به خاطر اینکه دانشگاه قبول نشدم لپبلکه به این خاطر که خدا منو لایق دیدن این معجزه کرد. من اینو معجزه می دونم ستار. حالا غلو می کنم یا هر چی این معجزه منو آروم کرد که دیگه ناله نکنم و به کار خدا گلایه نکنم. ناراحت بودم. نم یگم ناراحت نبودم اما با خودم تصمیم گرفتم نذارم این ناراحتی باعث بشه دیگه تلاش نکنم. اتفاقا مصمم تر شده بودم خصوصا اینکه فهمیدم خدا هم با منه. خودش اینو بهم نشون داده بود. و این موضوع منو وادار کرد که بازم حرکت کنم و جلو برم. برخلاف همه که بعد از کنکور از کتابا زده میشن من با شور و شوق بیشتری سراغ کتابام رفتم. مرتبشون کردم و جزوه ها و نمونه سوالای کنکورم رو جدا کردم.خودم نشستم واسه خودم برنامه ریزی کردم. باور ن خودمم نمی دونستم این برنامه ریزی دقیق از کجا به ذهنم واریز میشد و منم رو کاغذ میاوردم. همه ی اینا عنایت خدا بود ستار وگرنه من بنده که ............

ریاضی ضریبش 4 بود و برای ما رشته های فنی مهم تر از هر درس دیگه ای بود( البته به استثنای تخصصی ها) با بابام حرف زدم و گفتم که می خوام ریاضی رو کلاس کنکوری برم. بنده خدا حرفی نداشت و منم رفتم مرکز آتیه و ریاضی رو ثبت نام کردم و به این ترتیب درس خوندن من دوباره بعد از دو ماه شروع شد. این بار جدی جدی درس می خودنم. ستار فکر کن تموم کتابای ما عوض شده بود و من هیچ کتابی رو نداشتم. به جز چند تا......... رفتم انبار کتاب اما دیر جنبیده بودم کتابها توزیع شده بود. وای که اون روز من از فرط خستگی رو پا بند نبودم. انبار کتاب اینجا یه جای پرته.... اصلا خوب نبود که یه دختر اونجاها بیاد و بره. اونم سر ظهر. ولی اینقدر مصصم بودم که پیه همه چیز رو به تنم مالیده بودم.نتونستم هیچ کتابی رو گیر بیارم. حتی کتابای تست زنی منم عوض شده بود. رفتم مدرسه خودمون و از معلممون سی دی کتابای درسی رو گرفتم. ولی چقدر می تونستم با کامپیوتر درس بخونم.دیگه چشم برام نمی موند. اینقدر این در و اون در زدم تا کتابها رو از یکی دو نفر قرض گرفتم و رفتم از روی کتابا کپی گرفتم. کپی سیاه و سفیدو تموم عکس ها سیاه می شد. یه جاهایی اینقدر جوهر پخش شده بود که اصلا نوشته ها معلوم نبود. فکر کن هر کتابی که قیمتش نهایتا 400 تومن بود واسه من 15000 تومن آب خورد. ولی یه لحظه ام تو تصمیمم وا نموندم. من می خواستم به دانشگاه راه پیدا کنم پس باید تلاش می کردم. با همون کتابها خوندم و امتحان دادم و بالاخره قبول شدم. ببین من تلاش کردم و بعدم توکل. تو تموم این مراحل خدا باهام بود چون اگه تنهام میذاشت مطمئنا نمی تونستم موفق بشم.و جالب اینجا بود که فهمیدم چرا خداجون خواست که من اون سال قبول نشم و سال بعدش قبول شم. چون توی اون سال اتفاقی برام افتاد که کلا مسیر زندگیم رو عوض کرد و باعث شد به جایی برسم که الان هستم.تموم اینا رو برات گفتم که ناشکری نکنی و بدتر از اون نامید نشی و دست از تلاش بکشی. داداش خوبم اراده انسان سنگ رو پنبه می کنه کنکور که چیزی نیست. نذار ناراحتی بهت غلبه کنه که میدون رو خالی کنی. مطمئن باش صلاحت توی این امر بوده. پس به کار خدا گلایه نکن و دوباره تلاشتو از سر بگیر. هیچم اجازه نده احساس خستگی بهت راه پیدا کنه. تو می تونی موفق بشی چون خدا رو داری. پس توکلت رو از دست نده. ببخش داداش مهربونم زیاد حرف زدم. مراقب خودت باش. به دریا هم سلامم رو برسون.

این شبام از دعای خیرت بی نصیبمون نذار.

یا علی و در پناه حق!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط من و ویدا  | 

ویدا جون سلام من کافی نتم بابا منتظرمه فقط خواستم بدونی به یادت هستم.نت خونه خرابه حتما بهت سر می زنم.دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط من و ویدا  | 

من کودکی بیش نبودم توام پروراندی

 

من مینویسم:

 

من انم که در خلوت از تو حیا نکردم و در اشکار نیز مراقب فرمانت نبودم.

من انم که وقتی مژده گناهی را شنیدم شتابان به ان رفتم

تو مهلتم دادی,توجه نکردم.

تو پرده پوشی کردی,حیا نکردم با انکه می دانستم از همه چیزم خبر داری احساس کردم از چشم تو افتاده ام ,باز هم پرواز نکردم.

ولی با همه این حرف ها,خدایا با بردباریت مهلتم دادی,وگناهانم را پوشاندی و عقوبت نکردی.

گویی که گناهانم را از یاد برده ای واز کیفرم در گذشته ای

از این بالاتر,گویا تو از من شرم داری

ولی خدا:این را هم خودت می دانی که وقتی گناه می کردم,اعتقاد نداشتم که تو خدای من نیستی

می دانستی قصد لجبازی با تو ندارم.گناه من ناشی از غلبه هوای نفسم بود.

پس خدایا مرا به حال خودم رها نکن.

چون باز هم با این همه گناهان,خودت می دانی که دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:24  توسط من و ویدا  | 

پست اول!

ویدا نوشت:

سلام....

می خواستم ازایران بنویسم. از کشوری که وجب به وجب خاکش رو با خون به دست آوردیم. و امروز این خون ها لابه لای همه غرب گرایی ها پنهان شده. همه جا حرف از آمریکاس. حرف از آزادیه. اما آزادی به چه قیمتی؟

اصلا تعبیر این مردم از آزادی چیه؟

نه! بهتره بگم تعبیر قشر جوان امروز این مرز و بوم از آزادی چیه؟

می خواستم بگم. مفصل بگم. ولی.......

باشه یه وقت دیگه؟!

به جاش با یه مطلب جالب اومدم. امیدورام که خوشتون بیاد.

 

کلمه ها

برترین کلمه، « الله » است.

حاضرترین کلمه ، « خدا » است.

وسیع ترین کلمه ، « بهشت » است.

پاک ترین کلمه ، « فطرت » است.

آرام ترین کلمه ، « سکوت » است.

گرسنه ترین کلمه ، « حرص » است.

مهربان ترین کلمه ، « مادر » است.

خونین ترین کلمه ، « جنگ » است.

بی نیازترین کلمه ، « قناعت » است.

با حیا ترین کلمه ، « فاطمه » است.

راستگوترین کلمه ، « آِینه » است.

تنگ ترین کلمه ، « قبر » است.

پژمرده ترین کلمه ، « یتیم » است.

بی حال ترین کلمه ، « تنبل » است.

عبرت انگیزترین کلمه ، « قبرستان » است.

 

 

 

چو ایران نباشد تن من مباد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:24  توسط من و ویدا  |