ممنون ویدایخوبم
خودمو جموجور میکنم
سال نو مبارک
در انحنای سکوت مه آلودم ماه شکفت... بی خیال حادثه... به نگاهش دل بستم
خودمو جموجور میکنم
سال نو مبارک
غصه ها پایدار نیستند ستار.
دوست داشتی واضح تر و بیشتر برام بنویس
یاعلی
می خوام کنارم باشی.
حداقل ماهی ی بار بیاو اینجا کمی بنویس از خودت.
نگو نه
خواهش میکنم
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشه.
اول از اینکه لطف کردی و تولدم به یادم بودی ازت ممنونم.
باور کن که اگه صدف اینقدر اصرار نمی کرد عهدم رو نمی شکستم که دوباره جوابت رو بدم.اما در برابر اصرارهاش و ناراحتی ش از اینکه جون منو قسم داده بودی راضی شدم جوابت رو بدم.صدف خیلی به قسم جون من حساسه. حتی شده خیلی وقتا چون خودم هم جون خودم رو قسم خورده بودم با همه مهربونیش قهر کرده و من دوباره معذرت خواهی کردم.
ستار تو هیچ اشتباهی نکردی و این موضوع که من می خوام برم فقط و فقط به دلایل شخصی. تو هم همیشه خوب بودی و پات رو فراتر از رابطه خواهر برادری نزاشتی.و من از این نظر همیشه توی ذهنم تحسینت می کردم. اما من دیگه نمی تونم.
یکی عین تو از یه نقطه دیگه کشورمون که درست عین برادر و نه بیشتر دوسش داشتم و برای موفقیت لحظه هاش دعا می کردم همه چی رو خراب کرد. دوست ندارم فکر کنی که آدم غیر منطقی هستم و همه رو به یه چشم می بینم و تو هم داری به آتیش اون می سوزی! اما دیگه نمی خوام و نمی تونم ریسک کنم و یه عمر شرمنده خدام، تنها عشق حقیقی م بشم!
من واقعا مثل خواهر کنارش بودم و توی تموم مشکلاتش فقط اون رو با یاد خدا آروم می کردم. خدا شاهده که درست عین برادرم. اما حقیقتا اون ظرفیتش رو نداشت و بعد از یه مدت از یه دنده ی دیگه بلند شد. دوست ندارم خاطره هاش برام زنده بشه چون هنوزم مطمئن نیستم خدا توبه م رو بخشیده باشه.
تو هم میگی منو عین خواهرت دوست داری پس راضی نباش خواهرت عذاب بکشه. حتی اگه برام قسم هم بخوری که همیشه برادرم بمونی من نمی تونم. همیشه به دریا سلامم رو برسون و با شنیدن صدای هر موجش مطمئن باش که من برای شادی لحظه هات دعا می کنم.
و تنها نصیحت خواهرانه من به تو اینه که هیچ وقت توی این سن درگیر احساسات نشو. که عقب می مونی!
تو دو سال از من کوچیکتری و حساس ترین سن برای یه پسر.
دوباره می گم در قلبت رو حالا حالاها به روی هیچ کس باز نکن و فقط به موفقیت توی تموم مراحل زندگیت فکر کن. که مرد بشی و خودکفا. که رضایت پدر و مادرت رو جلب کنی و به طبع اون رضایت خدا.
سعی کن توی دنیا اینقدر موفقیت کسب کنی که هیچ روزی نرسه که احساس کنی زندگیت سرد شده.
عشق رو فقط توی وجود مقدس خدا دنبال کن و توی هر کارت فقط به خدا توکل کن که صراط مستقیم فقط اونه. و دلت قرص باشه که خدا هر لحظه یارته. فقط باید مواظب باشی این کردگار مهربون ازت نرنجه
و ناراحتش نکنی.
اگه دعای من بنده ی روسیاه هم قبول باشه برای شادی های ناتمومت دعا می کنم. خواهش خواهرت رو بپذیر و دیگه ازم نخواه برگردم. راضی به عذابم نباش.
و دیگه صدفم رو که از خواهر بهم نزدیک تر شده با حرفهات و قسم هات نرنجون
دست خدا تا همیشه یارت.
یاعلیدیشب با اینکه می دونستم امروز تولدته منتظر بودم الارم گوشیم بگه که تولدته.
ویداجان تولدت مبارک
آرزو می کنم همیشه بهترین ها نصیبت شن.
هیچ گله ای ندارم که اینطوری رفتی.
فقط می خوام کمی واسم وقت بزاری هیچی نمی خوام.
امروز شاد بودم چون تولد تو بود.
من همیشه منتظرتم ویدا جان
فقط بهم نگو برو
نگو فکر کن ویدایی نبوده.
دوستت دارم...
اونموقع دوست دارم کودکی باشم که بزرگترین ناراحتیش اسباب بازیش باشه.
میفهمی چی میگم؟
سلام داداشه خوبم. خوبی؟؟؟
من واقعا معذرت می خوام که این مدت نتونستم بیام و برات بنویسم. منو ببخش. خیلی وقتم پر بود. یه مسافرتم به مشهد داشتم که ... خلاصه اینجوری شد که نتونستم زودتر از این بیام. داداشی خوبم گفته بودی که قبول نشدی. متاسفم. یادته یه بار بهم چی گفتی!؟ می دونی اون موقع رو میگم که دلم هوای امام رضا رو کرده بود و بهت گفتم می ترسم نرم. یادته بهم چی گفتی؟ گفتی بذار اونا برن و برگردن بعد بشین اتفاق هایی رو که میفته از نظر بگذرون مطمئنا متوجه می شی که صلاح تو از اینکه به اون مسافرت نری چیه. حرفت به دلم نشست. حالا می خوام.............
سال اولی که قبول نشدم از پسردایی ام خواستم نتایج کنکور رو برام در بیاره و اگه قبول شده بودم که بهم بگه و اگرم نه نمی خواد که زنگ بزنه! نیم ساعت منتظر شدم و زنگ نزد. به خودم دلخوشی می دادم که لابد هنوز نتایج رو در نیاورده که زنگ نزده. با ترس و لرز شماره خونه دایی ام رو گرفتم. و .... شنیدم که قبول نشدم. اتاق دور سرم می چرخید. گوشی رو چطور قطع کردم نمی دونم ولی .............. رفتم طبقه بالا و قرآن رو بغل کردم و فقط گریه می کردم. هیچ کی رو به اتاق راه نمی دادم. فقط گریه می کردم. همین. گریه می کردم و ناله می کردم که خدا چرا قبول نشدم. من که درسم رو خوندم... آخه چرا؟ مگه تو از تحصیل بدت میاد که من قبول نشدم؟ آخه خدا چرا؟ به سرم زد که یکم قرآن بخونم شاید آروم شم.........نمی دونم شاید این چیزی رو که می خوام بگم باور نکنی. ولی به والله قسم این اتفاق افتاد. قرآن رو باز کردم و آیه 216 سوره بقره برام باز شد و چشمم بهش خورد. ستار برو معنی آیه رو بخون. منم اینجا برات می نویسم. معنی اش این بود:
" چه بسیار شود چیزی را که شما ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده و چه بسیار شود که دوستدار چیزی هستید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور داناست و شما نادانید."
دیگه چی بگم که اشکام عین یه رود جاری شده روی صفحهع قرآن می ریخت. هنوزم این صفحه از کتاب قرآنم خیس اشک های خشک شده منه و راحت می تونم بازش کنم چون ورقش از اشک خشک شده و تقریبا چروکیده شده. ولی من اینو به فال نیک گرفتم. آروم شده بودم. خیلی آروم. فقط گریه می کردم اما نه به خاطر اینکه دانشگاه قبول نشدم لپبلکه به این خاطر که خدا منو لایق دیدن این معجزه کرد. من اینو معجزه می دونم ستار. حالا غلو می کنم یا هر چی این معجزه منو آروم کرد که دیگه ناله نکنم و به کار خدا گلایه نکنم. ناراحت بودم. نم یگم ناراحت نبودم اما با خودم تصمیم گرفتم نذارم این ناراحتی باعث بشه دیگه تلاش نکنم. اتفاقا مصمم تر شده بودم خصوصا اینکه فهمیدم خدا هم با منه. خودش اینو بهم نشون داده بود. و این موضوع منو وادار کرد که بازم حرکت کنم و جلو برم. برخلاف همه که بعد از کنکور از کتابا زده میشن من با شور و شوق بیشتری سراغ کتابام رفتم. مرتبشون کردم و جزوه ها و نمونه سوالای کنکورم رو جدا کردم.خودم نشستم واسه خودم برنامه ریزی کردم. باور ن خودمم نمی دونستم این برنامه ریزی دقیق از کجا به ذهنم واریز میشد و منم رو کاغذ میاوردم. همه ی اینا عنایت خدا بود ستار وگرنه من بنده که ............
ریاضی ضریبش 4 بود و برای ما رشته های فنی مهم تر از هر درس دیگه ای بود( البته به استثنای تخصصی ها) با بابام حرف زدم و گفتم که می خوام ریاضی رو کلاس کنکوری برم. بنده خدا حرفی نداشت و منم رفتم مرکز آتیه و ریاضی رو ثبت نام کردم و به این ترتیب درس خوندن من دوباره بعد از دو ماه شروع شد. این بار جدی جدی درس می خودنم. ستار فکر کن تموم کتابای ما عوض شده بود و من هیچ کتابی رو نداشتم. به جز چند تا......... رفتم انبار کتاب اما دیر جنبیده بودم کتابها توزیع شده بود. وای که اون روز من از فرط خستگی رو پا بند نبودم. انبار کتاب اینجا یه جای پرته.... اصلا خوب نبود که یه دختر اونجاها بیاد و بره. اونم سر ظهر. ولی اینقدر مصصم بودم که پیه همه چیز رو به تنم مالیده بودم.نتونستم هیچ کتابی رو گیر بیارم. حتی کتابای تست زنی منم عوض شده بود. رفتم مدرسه خودمون و از معلممون سی دی کتابای درسی رو گرفتم. ولی چقدر می تونستم با کامپیوتر درس بخونم.دیگه چشم برام نمی موند. اینقدر این در و اون در زدم تا کتابها رو از یکی دو نفر قرض گرفتم و رفتم از روی کتابا کپی گرفتم. کپی سیاه و سفیدو تموم عکس ها سیاه می شد. یه جاهایی اینقدر جوهر پخش شده بود که اصلا نوشته ها معلوم نبود. فکر کن هر کتابی که قیمتش نهایتا 400 تومن بود واسه من 15000 تومن آب خورد. ولی یه لحظه ام تو تصمیمم وا نموندم. من می خواستم به دانشگاه راه پیدا کنم پس باید تلاش می کردم. با همون کتابها خوندم و امتحان دادم و بالاخره قبول شدم. ببین من تلاش کردم و بعدم توکل. تو تموم این مراحل خدا باهام بود چون اگه تنهام میذاشت مطمئنا نمی تونستم موفق بشم.و جالب اینجا بود که فهمیدم چرا خداجون خواست که من اون سال قبول نشم و سال بعدش قبول شم. چون توی اون سال اتفاقی برام افتاد که کلا مسیر زندگیم رو عوض کرد و باعث شد به جایی برسم که الان هستم.تموم اینا رو برات گفتم که ناشکری نکنی و بدتر از اون نامید نشی و دست از تلاش بکشی. داداش خوبم اراده انسان سنگ رو پنبه می کنه کنکور که چیزی نیست. نذار ناراحتی بهت غلبه کنه که میدون رو خالی کنی. مطمئن باش صلاحت توی این امر بوده. پس به کار خدا گلایه نکن و دوباره تلاشتو از سر بگیر. هیچم اجازه نده احساس خستگی بهت راه پیدا کنه. تو می تونی موفق بشی چون خدا رو داری. پس توکلت رو از دست نده. ببخش داداش مهربونم زیاد حرف زدم. مراقب خودت باش. به دریا هم سلامم رو برسون.
این شبام از دعای خیرت بی نصیبمون نذار.
یا علی و در پناه حق!
من مینویسم:
من انم که در خلوت از تو حیا نکردم و در اشکار نیز مراقب فرمانت نبودم.
من انم که وقتی مژده گناهی را شنیدم شتابان به ان رفتم
تو مهلتم دادی,توجه نکردم.
تو پرده پوشی کردی,حیا نکردم با انکه می دانستم از همه چیزم خبر داری احساس کردم از چشم تو افتاده ام ,باز هم پرواز نکردم.
ولی با همه این حرف ها,خدایا با بردباریت مهلتم دادی,وگناهانم را پوشاندی و عقوبت نکردی.
گویی که گناهانم را از یاد برده ای واز کیفرم در گذشته ای
از این بالاتر,گویا تو از من شرم داری
ولی خدا:این را هم خودت می دانی که وقتی گناه می کردم,اعتقاد نداشتم که تو خدای من نیستی
می دانستی قصد لجبازی با تو ندارم.گناه من ناشی از غلبه هوای نفسم بود.
پس خدایا مرا به حال خودم رها نکن.
چون باز هم با این همه گناهان,خودت می دانی که دوستت دارم
ویدا نوشت:
سلام....
می خواستم ازایران بنویسم. از کشوری که وجب به وجب خاکش رو با خون به دست آوردیم. و امروز این خون ها لابه لای همه غرب گرایی ها پنهان شده. همه جا حرف از آمریکاس. حرف از آزادیه. اما آزادی به چه قیمتی؟
اصلا تعبیر این مردم از آزادی چیه؟
نه! بهتره بگم تعبیر قشر جوان امروز این مرز و بوم از آزادی چیه؟
می خواستم بگم. مفصل بگم. ولی.......
باشه یه وقت دیگه؟!
به جاش با یه مطلب جالب اومدم. امیدورام که خوشتون بیاد.
کلمه ها
برترین کلمه، « الله » است.
حاضرترین کلمه ، « خدا » است.
وسیع ترین کلمه ، « بهشت » است.
پاک ترین کلمه ، « فطرت » است.
آرام ترین کلمه ، « سکوت » است.
گرسنه ترین کلمه ، « حرص » است.
مهربان ترین کلمه ، « مادر » است.
خونین ترین کلمه ، « جنگ » است.
بی نیازترین کلمه ، « قناعت » است.
با حیا ترین کلمه ، « فاطمه » است.
راستگوترین کلمه ، « آِینه » است.
تنگ ترین کلمه ، « قبر » است.
پژمرده ترین کلمه ، « یتیم » است.
بی حال ترین کلمه ، « تنبل » است.
عبرت انگیزترین کلمه ، « قبرستان » است.
چو ایران نباشد تن من مباد!